عبدالله مستوفى

157

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

مقدم السفرائى چيز مهمى نبود ، ولى درهرحال در دايره از نصف قوس نزول گذشته بوديم . اما حالا كه سفارت ما مبدل بشارژ دافرى شده است ، بايد آخر همه و چون شارژدافرى ما هم تازه است ، در ميان شارژدافرها هم تقريبا بايد آخرتر از همه بايستيم . ولى يك دلخوشى داريم كه يك سر دايره جاى مقدم السفراء است و سر ديگر اين دائرهء دهن باز ما هستيم و بهتر ميتوانيم واقعات سر دايره را كه رجال و خانمهاى دربارى در آنجا ايستاده‌اند تماشا كنيم . جاى ما در اين سال جلو درى واقع شده بود كه رو بباغ باز ميشد و چون شكافى را كه در زير در بود نبسته بودند ، پاهاى ما خيلى يخ كرده بود . وقتى كه امپراطريس مادر امپراطور براى دريافت تبريكات نزد ما آمد ، متوجه شد و گفت : « جاى شما بد نقطه‌اى اتفاق افتاده است ، در را هم غفلت كرده نبسته‌اند و يقينا پاهاى شما يخ كرده است » سال ديگر باز در عيد اول ژانويه ما درحال شارژدافرى بوديم و جاى ما جلو در بىپير بود ولى از سرما خبرى نيست و همچو به نظر ميرسيد كه زير در را بسته باشند . امپراطريس وقتى جلو ما آمد ، بعد از دريافت تبريكات و جواب معمولى گفت : « اما امسال ديگر شما سردتان نيست ، من وضع پارسال نظرم بود ، مخصوصا سپردم زير در را محكم كنند كه ديگر مثل پارسال پاهاتان سرما نخورد » و من از اين حافظه خيلى تعجب كردم . تذكر اصل موضوع چيز مهمى نيست ، البته امپراطريس مثل خانم خانه روز قبل سرى بتالار پذيرائى زده و از جلو اين در گذشته وزير در كه مثل پارسال باز بوده و سرما را داخل اطاق ميكرده ، موضوع را بخاطرش آورده و امر داده است زير در را محكم كنند . ولى اينكه در سال قبل كدام سفارت جلو اين در ايستاده بود ، حافظهء زياد لازم دارد و شايد كلاهيكه ما بر خلاف سايرين بر سر داشتيم كمك به اين حافظه كرده باشد . من از اعليحضرت همايون شاهنشاهى پادشاه حاضر خودمان حافظه‌اى از اين بالاتر ديده‌ام . من البته در صف خيلى خدمت ايشان شرفياب شده و حتى برحسب معمول ، خود شاه در همين صف با من هم مثل سايرين دست داده‌اند ، ولى هيچوقت با هم صحبتى نداشته بوديم كه ايشان شخص مرا بشناسند . در سال قبل روز مبعث كه بسلام رفته بوديم ، شاه وارد شد و بعد از دريافت تبريك معمولى كه از طرف يكى از نخست‌وزيران سابق بعرض رسيد ، برحسب معمول خودشان كه هميشه موضوعى براى صحبت طرح ميفرمايند ، فرمودند : « وضع خواربار خيلى بد است » و مثل اين بود كه ميخواستند از تجربهء اين دسته كه همه سابقهء وزارت و استاندارى و سفارت داشته‌اند ، استفاده‌اى بفرمايند . هريك از رفقا چيزى به عرض رساندند ، من در اين‌گونه موارد هميشه ساكت ميمانم و به همين جهت هم بود كه تا اين وقت شاه شناس نشده بودم . ولى حس كردم كه اعليحضرت ميخواهد حقايق و راه‌وچاه را بفهمد . بر خلاف معمولم عرض كردم : « امر ميفرمايند چيزى در اين باب كتبا عرض كنم ؟ » فرمودند : « ممنون ميشوم » عرض كردم : « بتوسط وزير دربار گزارش خود را خواهم فرستاد » ايشان على الرسم با يكىيكى دست دادند و خارج شدند . من هم به وعدهء خود وفا كرده و در همان هفته